اندر حکایت فرگشت انقلابیگری!

اندر حکایت فرگشت انقلابیگری!

اون قدیم و ندیم ها،  یا به عبارتی ” زمان طاغوت ” جوانها شلوار پاچه گشاد و پیراهن یقه پهن میپوشیدند و موهای بلند و ترجیحا فرفری را با سیبیل دسته موتوری ست میکردند.

اندر حکایت فرگشت انقلابیگری!
اندر حکایت فرگشت انقلابیگری!

جدا از جماعت بیسواد، یک مشت هم جوانهای – مثلا – اهل مطالعه وجود داشتند که بسته به مسیر وزش باد، به حزبی یا گروهی سیمپتی نشان میدادند و یک فقره کتاب پاره پوره، به عنوان کارت شناسایی زیر بغل میزدند و جولان میدادند.

حالا این کارت شناسایی، یا کتاب شریعتی بود یا مارکس یا یک مزخرف دیگر.

احتمالا اغلب افرادی که این کتابهای شناخته شده را زیر بغل میزدند، حتی یکبار هم بدقت آنرا نخوانده بودند.

به هر صورت،  این وجنات مد بود و مد هم دلیل و منطق نمیخواهد.

بعد از انقلاب ظاهر آدمها عوض شد.

شلوارها و پیراهن های قبلی رفت توی کمد، بجای آن شلوار های رنگ و رو رفته و فرسوده و اتو نکشیده، ور کشیده شد.

میزان چروکیدگی و رنگ و رو رفتگی شلوار، و مقدار ور-قلمبیدگی سر زانوها که نشانه چهار زانو روی زمین نشستن بود، شد معیار اعتبار انقلابی آدمها.

در قسمتهایی از ادارات و ارگانها و حتی مجلس، انقلابیون روی زمین مینشستند.

یک اصل انقلابی دیگر هم اورکت آمریکایی بود.  پوشیدن اورکت آمریکایی سبز رنگ، با سر دادن شعار مرگ بر آمریکا!

اما در حکایت سر و رو و ریش…

ریش هر چه توپی تر بهتر.  بخصوص ریشهای نامرتب و مجعد و چرب و بلند، شاخص رتبه و درجه انقلابیگری بود.

همینطور موهای کثیف و نامرتبی که احتمالا در سلمانی کوتاه نشده بودند.

خلاصه اینکه اگر شما دنبال رییس یک اداره یا فرمانده یک یگان یا هر انقلابی گردن کلفتی میگشتید، کافی بود در بین آدمها دنبال کثیف ترین و نا منظم ترین سر و وضع بگردید. با ریشی نامرتب و شلواری مثل کاسه دَمَرو زانو  انداخته!

اما در بین تمامی این نشانه ها، داشتن یک پیشانی پینه بسته که نشان از سجده های طولانی مدت بود، حرف اول را میزد.

پدربزرگ هایی که 80 سال نماز شب خوانده بودند، چنین داغی بر پیشانی نداشتند ولی بعضی جوانان یک داغ و دو داغ و حتی سه داغ بودند.

شایعاتی هم بود که این مدل پیشانی با سیب زمینی یا آتش سیگار بصورت تصنعی ساخته میشود.

واژگان و عناوین آقای رییس، جناب تیمسار، سناتور، و…  هر چه نشان سلسله مراتب داشت، حذف شد و بجای آن واژگان ” برادر ” و ” خواهر ” به معنای کارمند دون پایه و ” حاجی ” برای کارمند ارشد و ” حاج آقا ” برای رییس استفاده میشد.

کل علایم نظامی هم در سپاهیان انقلابی حذف شد. که البته تعجبی نداشت.

حالا یک جوان 24 ساله که امورات خودش را هم نمیتوانست اداره کند، ممکن بود در مقام یک سردار ( ژنرال)  بر یک گردان یا لشکر فرماندهی کند.

تعجبی هم نبود اگر این جوان بدون طی کردن سلسله مراتب سی ساله دانشکده افسری و دافوس و… نتواند تصمیمات نظامی و جنگی درست بگیرد.

یکی از شعار های رادیکال انقلابیون این بود که ما به نیروی متخصص نیاز نداریم، ما به نیروی متعهد نیاز داریم.

همین شد که ادارات و دانشگاهها توسط انقلابیونی که برخی عناوین ” دکتری ” را یدک میکشیدند، شروع به پاکسازی شد.

لفظ پاکسازی، در نگاه اول نشان میدهد که بسیاری اساتید و مدیران و کارمندان ناپاک قلمداد شدند و معدودی از انقلابیون به صلاحدید خود آنها را اخراج کردند.

و اما جنگ…

جنگ فرصت کافی برای خاموش کردن هر نظر یا پیشنهادی را فراهم کرد و تنها یک دکترین و باور مملکت را قبضه کرد.

اینکه وطن چه میزان از بی تجربگی مدیران و فرماندهان صدمه دید، و اخراج متخصصین یا فراری دادن آنها چه نتایجی داشت، سوال بسیار خوبی است.

و اما بعد از جنگ…

حالا کم کم آقایان تجربه پیدا کرده بودند و رانتهای قدرت و سیاست شکل گرفته بود.

حاجی های دیروز، حالا وارد کار اقتصادی هم شده بودند و “آقا” خطاب میشدند.

کم کم آن شکل و سر و وضع و وجنات چرک و چرب و پوسیده، جایگاه خودش را از دست میداد.

آقایان حالا پولدار بودند و سفرهای اروپا میرفتند و چشم و گوششان باز میشد.

فهمیدند که ایتالیا کت و شلوارهای شیکی دارد، عینکهای آلمانی مرغوب هستند، ادکلن فرانسوی خوشبو است و از همه جالبتر اینکه دنیا چقدر زنان سیمین بر و مه پیکر دارد!

ای داد که اغلب این آقایان را ننه گرانقدرشان در همان سن بیست سالگی زن داده بود و احتمالا دختر خاله ترشیده و زشت رویشان که یکی دو سالی هم از خودشان بزرگتر بوده، وبال گردنشان شده بود.  حالا هم والده بچه ها با پنج شکم زاییدن، به هیچ رو قابل قیاس با حوریان بلاد کفر و دخترکان مدرن وطنی نیست.

و نهایتا اینکه برای تصاحب پری-وشان، داشتن پول زیاد شرط لازم بود ولی کافی نبود.  آن سر روی چرک و البسه تنفر انگیز باید دچار دگردیسی میشد.

کت و شلوار ایفسنلورنتی و ساعت برندی و پیراهن یقه آخوندی سفیدی و کفش تمام چرمی و… همه چیز خریدنی بود و پوشیدنی.

اما با آن سر و ریش جور در نمی آمد!

اصلا..

جماعت ( بخصوص آن جنس لطیف)  به ریش و ریشو آلرژی پیدا کرده بودند.

حالا سر و کله را میشد در بهترین آرایشگاههای تهران صفا داد،  ولی موضوع ریش، خیلی ناموسی بود و اصلا قابل تراشیدن نبود.

حاجی بی ریش؟

اصلا ممکن نیست.

پس چکار کنیم؟

آهان!

مثل دخترکان تازه بالغی که از ترس ننه شان، هر هفته یواشکی یک تار از ابروهایشان بر میدارند و ظرف شش ماه، ابروهای پاچه بزی خودشان را بصورت نامحسوس به دو تا ابروی باریک قیطانی تبدیل میکنند، باید عمل کرد!

خلاصه حاجی جون ها شروع کردند روزی دو تار ریش از این طرف و دو تار از آن طرف تراشیدن و کم کم آن ریش چرب و چرک و نامنظم را کردند یک ریش نیمچه تر و تمیز…

آنکادر!

اما باز هم کافی نبود ولی مجوز تراشیدن ریش هم وجود نداشت.  اصلا تیغ زدن صورت نشانه کفار بود.

اما همانطور که زیر ماتحت ماهی اوزون-برون دو تا فلس پیدا شد و حلال شد، معلوم شد تراشیدن ریش در قسمتهای پک و پوز ایراد فنی و شرعی دارد و ریش پرفسوری جایز است.

ضمنا ریش پرفسوری پرستیج دانشگاهی هم دارد و جذابتر است.

آهان دانشگاااااااه…

تیتر دکتر….

مهندس….

آقا بگذارید بریم یک فروند هم لقب دکتری بخریم!

کی داره؟

کی میفروشه؟

برای شما حاج آقا مشکلی نیست.  هماهنگ میکنیم، شما کلاس و امتحان هم لازم نیست تشریف ببرید.

خیلی هم خوب!

اما حالا با اینهمه پول و سر و ریخت چکار کنیم؟

در وطن که نمیشود جولان داد.  بچه هم لامبورگینی و پورشه خواسته که اینجا در انظار جماعت نمیشود برایش خرید.

باید آقازاده ها را بفرستیم خارجه سکونت کنند و پولها را هم همانجا چال کنیم. گفته اند سوئیس خوب جاییست.

یک تابعیت دوم هم لازم است که وقت مبادا بزنیم به چاک و در بلاد کفر به عنوان کارشناس بی بی سی خوش-رقصی کنیم…

نوشته دکتر …/ سایت انجمن پیشبرد علوم آتئیست ها و آگنوستیک های ایران

آیا مطلب مفید بود؟

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

یک پاسخ

  1. شهریار گفت:

    درود بر این همه لطف قلم و طنازی سخن..

     

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *