وجود و ماهیت خدا قسمت پنجم

وجود و ماهیت خدا قسمت پنجم (آخر)

“مباحثه پس از سخنرانی”

پرسش: چگونه پاسخ می‌دهید به این برهان که خدا ورای فهم ذهن آدمی است؟

راسل: پاسخم به آن این است که تا آن‌جا که این امر درست باشد، خدا به تفکر ما کاملا نامربوط می‌شود؛ و کسانی که می‌گویند خدا ورای فهم ذهن آدمی است ادعا می‌کنند که بسیار درباره خدا می‌دانند. مقصودشان واقعا این نیست که خدا ورای فهم است، إلا تاحدودی؛ و کلا مقصودشان آن است که خدا ورای فهم ذهن شماست و نه خودشان.

 

پرسش: اگر الف بر ب آسیب بزند، چه چاره‌ای را توصیه می‌کنید تا الف را از دوباره آسیب زدن بر ب بازداريد؟

راسل: این پرسشی است بسیار وسیع […] و وابسته به چگونگی‌اش. مثلا اگر الف دیوانه‌ای قاتل باشد، او را باید زندانی کرد. اما تا آن.جا که بتوان، او را باید محبت‌آمیز زندانی کرد. مفهوم گناه را به میان نمی‌آورم. دیوانه قاتل موردی استثنایی است اما بسی موارد به آن مشابهت دارد. فرضا الف کودک باشد. واقعا باید از کودک شروع کنید. اگر الف کودک باشد و با او از طریق کیفر رفتار کنید، خشم را در دل‌ش بیشتر می‌کنید؛ شاید اکنون بازایستد اما همین‌که به‌اندازه کافی بزرگ و زورمند شود، کسی دیگر را می‌یابد تا کیفرش دهد. چنان‌که گمان نمی‌کنم از طریق کیفر چندان خوب کاری کرده باشید جز در مورد دیوانه‌ای قاتل تا آن‌جا که حق دارید. آدم خطاکار را از طریق پیاپی رنج دادن درمان نمی‌کنید. باید دیگر روش‌ها را به‌کار بگیرید؛ همدردی بیشتر را، همدلی بیشتر را به‌کار بگیرید؛ و او را به‌حالتی ذهنی عادت دهید که دیگر رنج‌دادن را نخواهد. گمان می‌کنم کل این امر به دوره کودکی بازمی‌گردد.

پرسش: لطفا بازنمایید که چرا نمی‌توانیم ایمان داشته باشیم به‌چیزی که پایه‌ای بر حقیقت دارد؟

راسل: چون که در آن‌صورت به ایمان نیاز ندارید. هیچ‌کس از ایمان به جدول‌ضرب سخن نمی‌گوید. همیشه در اوضاع نامعلوم ایمان را به‌کار می‌گیرید، مانند وضع انگلیسی‌ها که به‌قدرت نیروی دریایی بریتانیا ایمان دارند. در صورتی که امر آشکارا درست باشد به ایمان نیاز ندارید. ازین روی است که ایمان را شر می‌خوانم؛ زیراکه ایمان یعنی برای شواهد اهمیت زیادی قائل شدن.

پرسش: اگر اعتقاد صرف به‌خدا را منسوخ کنیم، عوام بینوا چه به مثابه پایه زندگی معنوی‌شان خواهند داشت؟

راسل: البته خوشنودم که این پرسش مطرح شده؛ زیرا باید بگویم این یکی از مهم‌ترین معایب دین را باز می‌نماید، این واقعیت را که دین را برای راضی نگه‌داشتن بینوایان به سرنوشت‌شان می‌توان به‌کار گرفت؛ و این برای توان‌گران بسیار سودمند است. اصلا نمی‌خواهم کسانی که زندگی‌شان اسفناک است راضی به آن زندگی باشند. باوجود پیشرفت فنی ما، لازم نیست کسی فقیر باشد. فقط شر را در تسلی به آخرت می‌بینم برای کسانی که بی‌عدالتی‌ها را تحمل می‌کنند.

پرسش: ممکن است لطفا از عرفان و دین نوین سخنی بگویید؟

راسل: […] این‌را درباره عرفان باید بگویم که دو جنبه متفاوت دارد. از سویی، عرفان نوعی عاطفه است. از دیگرسو، در نتیجه این عاطفه، مردمان به اعتقاداتی معین می‌رسند. و اما برای این عاطفه ارزش قائل می‌شوم. گمان می‌کنم این عاطفه‌ای است بسیار با اهمیت؛ کسانی که آن‌را تجربه کرده‌اند احتمالا می‌توانند از بعضی جهات به سطحی بالاتر برسند تا کسانی که هرگز به آن نمی‌رسند. اما اعتقاداتی که برپایه این عاطفه استوار است تغییر می‌کند متناسب با زمان و مکان: مسلمانان به این نتیجه رسیده‌اند که قرآن از ازل وجود داشته؛ بوداییان به اعتقاداتی درباره زندگی بودا رسیده‌اند؛ دائوییان به اعتقاداتی غریب رسیده‌اند درباره آن‌چه بر لائوتسه گذشته؛ هریک نتیجه گرفته‌اند که ازپیش نیم وجود داشته‌اند. برای اعتقاداتی که عارفان می‌گویند نتیجه بینش عرفانی‌شان است هیچ حقیقتی قائل نمی‌شوم.

پرسش: تصدیق می‌کنید وجود نیروهای طبیعی را که جهان را هدایت می‌کند. آیا نباید این قوانین و نیروها را که نیروی خدا را در عالم می‌سازد درنظر بگیریم؟

راسل: تصديق نمی‌کنم که نیروهای طبیعی جهان را هدایت می‌کند. شاید چیزی گفته باشم که چنان نموده. همیشه دشوار است سخن گفتن به زبانی که منطقا درست میدانم‌ش. اما نیرو را از فیزیک حذف کرده‌اند؛ نیرو در فیزیک نیوتنی یافت می‌شد، نه‌در فیزیک جدید. از نیروهای طبیعی به مثابه هدایت کننده جهان اصلا سخن نمی‌گویم؛ زیراکه گمان نمی‌کنم نیروهای طبیعی چیزی باشد جز نوعی صورت مختصر برای توصیف آن‌چه روی می‌دهد. اگر نام‌ها را در دفتر راهنمای تلفن به ترتیب حروف الفبا مرتب کنید، نباید گمان کنید نوعی نیروی طبیعی هست که مردمان را وامی‌دارد که نظم الفبایی را اختیار کنند. شاید گمان کنید این امر در عالم واقع می‌شود.

 

پرسش: در رساله «نیایش انسان آزاد» می‌گویید چیرگی بر سرنوشت و مرگ و رنج نخستین تجربه در محفل قهرمانان است. چه.سود دارد؟ چگونه آدم ناامید را بدون ایمان امیدبخش و دل‌گرم می‌کنید؟ به او چه پیشنهاد می‌دهید؟

راسل: به آدم ناامید با نمودن امری که می‌تواند به آن برسد دل‌گرمی می‌دهم. برای هریک از ما امری هست که انجام می‌توانیم دهیم و پس از انجام‌ش حال‌مان بهتر می‌شود. به‌میان آوردن ایمان لازم نیست. این امر همیشه بی‌اندازه وسیع است برای آن‌چه باید انجام دهید. فرضا این امر رفاه خودتان باشد. صبحانه می‌خورید اما دل‌نگران ایمان نمی‌شوید. اگر دل‌نگران دیگران باشید، ندرتا به ایمان نیاز دارید تا صبحانه را برای‌شان فراهم کنید. همیشه امری هست که برای کسی انجام می‌توانید دهید و خودتان راهم به مثابه کسی می‌شمارم. برای دانستن‌ش فقط به وقوف عقلانی برآنچه ممکن است نیاز دارید، نه‌به ایمان.

پرسش: کسانی که به‌خدا اعتقاد ندارند چه چیزی را به مثابه معیار درست و نادرست به‌کار می‌برند؟

راسل: من‌که ستم را بزرگترین امر بد، از بسی جهات بدترین امر می‌دانم؛ و محبت، و حس محبت‌آمیز، را نیک‌ترین امر می‌دانم. و نیز افزون بر این‌ها، شماری بیشتر فضایل و رذایل فکری هست. از صداقت و آن نوع امور سخن گفتم. همه آن امور را به جوانان تلقین می‌توانید کرد بی‌آن‌که خدا را به‌میان بی‌اورید. در واقع امر، آن‌گاه که خدا را به‌میان می‌آورید در نتیجه آن نیست که موفق می‌شوید کسی را قانع کنید که این یا آن امر نادرست است؛ از طرزی است که از آن امر سخن می‌گویید اگر خود واقعا باورش داشته باشید. یکی از دلایلی که اصول اخلاقی پدر و مادری را بی‌تأثیر می‌دانم این است که پدر و مادر اصول اخلاقی خود را برای کودکان‌شان نیک می‌دانند. آن‌چه را واقعا صادقانه باور دارید می‌توانید آسان برسانید بی‌خدا دقیقا همان اندازه که با خدا. با‌توجه به تجربه ارتباط داشتن با کودکان چنین می‌گویم.

پرسش: آیا چیزی به مثابه پیشرفت اخلاقی وجود دارد؟

راسل: البته اعصار پیشرفت و انحطاط وجود داشته. در عصر انحطاط اخلاقی زندگی می‌کنیم. زمانی که همدردی [sympathy] وسیع‌تر شده، عصر پیشرفت اخلاقی بوده. توسعه همدردی مهم‌ترین عامل پیشرفت اخلاقی است. اگر همدردی را به خانواده خود محدود کنید، کافی نیست؛ اگر همدردی را به ملت خود محدود کنید، اندک است؛ و چنین که باید که حیوانات راهم به‌حساب بی‌اورید. توسعه همدردی را امر اساسی می‌دانم. در عصر ما، در جهت مخالف رفته‌ایم و همدردی را بیشتر و بیشتر محدود کرده‌ایم.

پرسش: درباره تعریفی از خدا که جان‌دیویی پیشنهاد داده: «خدا برایند [ synthesis] عالی‌ترین اصول اخلاقی آدمی است» نظر شما چیست؟

راسل: باید بگویم اگر دیویی ترجیح می‌دهد این تعبیر را از خدا به‌کار برد، حق دارد که آن‌را به‌کار برد؛ چنان‌که هرکسی حق دارد که آن‌را به‌کار برد.

پرسش: با تأكيد بر رهایی نسبی از اخلاق و رسوم محلی، آیا یافتن صورتی مشترک برای حس اخلاقی در تاریخ، که به مثابه معیار بتوانش اختیار کرد (مانند اصل نادلبستگی هاکسلی Huxley نویسنده انگلیسی)، ممکن است؟

راسل: گفته بودم کاملا ناممکن است؛ همه این کوشش‌ها برایجاد حالتی مشترک فقط نی‌رنگ محض است. همیشه هر انسان‌شناس تازه‌کار را می‌یابید، می‌گوید دیدگاه‌هایش، (که دیدگاه آدم بدوی است)، حتما برحق است. این دیدگاه مغالطه‌آمیز می‌نماید. می‌دانید که چگونه از آدم بدوی شریف سده هیجدهم سخن گفته‌اند. بعضی آدم‌های بدوی همیشه تک همسر بوده‌اند؛ یک نویسنده دیگر کتابی درباره آدم‌های بدوی نوشته تا کاملا مخالف این را اثبات کند.

پرسش: آیا باور دارید که عواطف به اندازه عقل در زندگی آدمی سهم وسيع دارد؟

راسل: البته که باور دارم. گمان می‌کنم عواطف سهم وسیع‌تر دارد. گمان می کنم کسی که این سؤال را پرسیده احتمالا مقصودش دقیقا آن‌چه گفته است نبوده. عواطف ما درهر امر و اعتقاد ما به آن کاملا متفاوت است. اگر کسی دو دلار بدهد به من و سپس دیگری دو دلار، شاید با ولع آرزو کنم پنج دلار شود. مداخله عاطفه مایه دردسرم می‌شود. هرچند کاملا تصدیق می‌کنم و مایلم تأكید کنم که عاطفه حداقل به اندازه عقل با اهمیت است اما امری نیست که براساس آن باید حکم کنید کدام یک از دو گزاره درست است یا چه کسی مرتکب قتل شده. نمی‌توانید براساس عاطفه در این باب حکم کنید. باید که شواهد را بررسی کنید. عاطفه در این امور نباید دخالت داشته باشد.

وجود و ماهیت خدا قسمت پنجم

وجود و ماهیت خدا قسمت پنجم

آیا خداوند وجود دارد؟ آیا موجودی متشخص و برتر که از جهان جداست و آن را آفریده وجود خارجی دارد؟

 

برخی را عقیده بر این است که چینین پرسشی بی‌معناست. می‌گویند “آیا خدا وجود دارد؟” را نمی‌توان به‌نحو معناداری پرسید، درست به‌همان دلیلی که در فیزیک، پرسش “آیا الکترون وجود دارد؟” را به‌نحو معناداری نمی‌توان پرسید، چرا که فیزیک وجود الکترون را پیش‌فرض می‌گیرد و به همین ترتیب، وجودِ خدا نیز پیش فرض ادیان است.

اما سِر برتراند راسل از آباء مدرسۀ فلسفی آنگلوساگسون و نوسیندۀ کتاب “چرا من مسیحی نیستم؟” و نیز پدر مقدّس، فردریک کاپلستون فیلسوف مسیحی تومیست (= پیرو توماس آکوئیناس) و نویسندۀ یازده جلد تاریخ فلسفۀ زمخت،هردو این پرسش را معنا‌دار و پرسیدنی می‌دانستند و در پاسخ به آن در یکی از برنامه‌های داغ بی‌بی‌‌سی دوئلی ترتیب دادند با طپانچۀ استدلال.

برهان کیهان شناختی: آیا نژاد بشر مادری دارد؟

از نظر کاپلستون، جهان مجموعه‌ای است از اشیاء جدا از هم، که دلیل وجود هیچ یک از این اشیاء در درون خودش نهفته نیست و همۀ آن‌ها امکانی و پیشامدی‌اند. به عبارت دیگر در دنیای بیرون از ذهنِ آدمی هرچیزی علّتی دارد و هیچ‌چیز علتِ وجود خودش نیست. از میانِ علت‌هایِ بسیارِ وجودِ آدمی به‌نامِ ماهاتما گاندی، هم‌بستریِ پدر و مادر اوست، که اگر نبود این، آدمی به نام ماهاتما گاندی هم در این جهان نبود. اما کلیت این اشیاءِ منفرد نیز روی هم علتی دارد.

حال پرسشی که سربر می‌کند این است که علتِ وجود کلّیت اشیاء چیست؟ یعنی کلیتِ جهان خارج چرا هست به عوض اینکه نباشد؟

علتِ وجود کلِّ امور هرچه هست از دو حال بیرون نیست:

یا خودش علت وجودِ خودش هست.

یا خودش علت وجود خودش نیست.

اگر علت وجود کلّیت جهان، علت وجود خودش باشد ما به قول فلاسفه به یک “عامل بیرون از دستگاه” یا به یک  deus ex machina رسیده‌ایم، عاملی که برخلاف همۀ امور این‌جهانی، خودش علّتِ وجود خودش است.

اما اگر علّت وجود کلّیت جهان، علت وجود خودش نباشد تکلیف چیست؟

خُب، این‌بار باید به‌دنبال علّتِ علّتِ وجود جهان باشیم و پیدا که کردیم باز باید از او بپرسیم علّت وجود خودش هست یا نه؟

باز اگر بود که مراد را یافته‌ایم و اگر نبود باز باید همین روند را تکرار کنیم. اما تا ابد که نمی‌توانیم این سئوال را بپرسیم چون حتی اگر حوصله کنیم، عمرمان کفافِ پاسخ دادن به این زنجیرۀ بی‌پایان از پرسش‌ها را نمی‌دهد! پس جایی باید این پرسیدن‌ها را متوقف کرد! چرا؟

پاسخِ کاپلستون را این‌طور می‌توان صورت‌بندی کرد:

مقدمۀ یک: اگر این پرسیدن‌ها تا ابد ادامه یابد آن‌وقت وجود کلّ جهان علتی ندارد و لذا هستی (یا Being با “بیِ” بزرگ) توضیحی نخواهد داشت.

مقدمۀ دو: توضیحی برای هستی وجود دارد (هستی علتی دارد).

بنابراین (عطف نظر به یک قاعدۀ منطقی به نامِ رفعِ تالی):

این پرسیدن‌ها باید جایی متوقف شود و ما ناگزیر به چیزی دست خواهیم یافت که خودش علت خودش باشد. بنا به این استدلال، وجود موجودی که خودش علّتِ خودش باشد امری است ضروری.

کاپلستون ما را از امور امکانی (contingent) یا به تعبیر قدما ممکن‌الوجودِ این‌دنیایی می‌رساند به امر ضروری (یا به‌قول قدما واجب‌الوجود). این بود اولین استدلال کشیشِ پیر به‌سود وجود خدا.

راسل این‌طور به این برهان پاسخ می‌داد که می‌گفت اینکه بگوییم امور و اشیاء امکانی هستند یا ضروری، سخنی بی‌معناست. اینها فقط جملات‌اند که متصف به صفتِ ضروری می‌شوند، آن‌هم جملات تحلیلی (یا آنالیتیک)، یعنی جملاتی که وقتی آن‌ها را رد کنیم به تناقض برسیم. مثلِ این جمله که “هر پدری مرد است” یا “برتراند، برتراند است”. این‌جور جمله‌ها را نمی‌توان رد کرد بی‌آنکه به دام تناقض گرفتار شد. اما وقتی می‌گوییم چیزی (هرچیزی، مثلاً خدا) وجود دارد، این جمله تحلیلی نیست، یعنی انکار آن تناقضی در بر ندارد و لذا ضروری نیست.

راسل می‌پرسید اساساً ما تصوری به نام علّت را از کجا به‌دست آورده‌ایم؟ آدمیان با دیدن علتِ اشیاء جزئی در جهانِ مادی به تصور علّیت رسیده‌اند. اما چه‌دلیلی دارد که “کلّیتِ اشیاء” نیز درست مثل تک‌تک آن‌ها علّتی داشته باشند؟

او برای ریشخندِ چنین برهانی مثال می‌آورد که همۀ آدم‌ها در جهانِ خارج مادری دارند اما این دلیل نمی‌شود که نژاد بشر هم مادری داشته باشد. به همین قیاس، نمی‌توان گفت چیز‌ها به مثابۀ یک کلّ دارای علتی هستند.

 

برخی آدمیان و به‌ویژه عُرفا مدعی‌اند حال یا تجربه‌ای را از سر گذرانده‌اند که این‌حال آگاهی از چیزی است که صاحب آگاهی گریزی از این ندارد که آن چیز را فرا‌تر از خود و تمام تجربیات روزمره‌اش بی‌انگارد. چیزی که به‌زبانِ قال نمی‌آید و عقل در شرحِ آن حیران است و خِردِ انسانی، گنجایش تصوّر آن را ندارد، اما دستِ‌کم تا وقتی که در آن‌حال هستیم نمی‌توانیم در واقعیتِ آن چیز شک کنیم. این‌حال، حالِ خوشی است که گرچه قدری مبهم است، اما برخی از آدمیان چنین حالی را تجربه کرده‌اند، تجربه‌ای که به آن “حالِ دینی” می گویند. امروزه برخی معتقدند شخص با مصرفِ بعضی مواد روان‌گردان (یا سایکودلیک) ممکن است چنان حالی را تجربه کند. حرف کاپلستون این است که بهترین توضیحی که می‌توان برای وجود چنین حالی به‌دست داد این است که بگوییم این جور تجارب علّتی عینی  دارند.

راسل در پاسخ به این استدلال، می‌گوید اینکه از وجود یک حالت ذهنی در خودمان به‌وجود چیزی بیرون از خود برسیم “به شدت حقه‌بازانه” است.

در کشور ژاپن رُمانی موفق است که تعداد زیادی برای شخصیت خیالی آن رمان خودکُشی کنند، اما معنای این خودکشی‌ها این نیست که شخصیت خیالی رمان‌های ژاپنی وجود خارجی دارد.

از وجودِ “حال دینی” در برخی از آدم‌ها که اهل عرفان هستند نمی‌توان به‌وجود چیزی بیرون از ذهن آن‌ها رسید، مگر این‌که همۀ افراد بشر اجماع داشته باشند که آن چیز در عالم بیرون وجود دارد، درست مانند وجود جهانِ مادیِ خارج که همه روی آن اجماع داریم.

اگر استدلال کاپلستون را قبول کنیم آن‌وقت باید بگوییم چون کسانی از تجربۀ جن، یا شیطان سخن می‌گویند پس حتماً چنین موجوداتی هم وجود دارند و با این وضع جهان حسابی شلوغ است و ما خبر نداریم!

استدلال راسل را می‌توان منطقاً به‌صورت زیر باز‌نوشت:

مقدمۀ یک: اگر همۀ ذهنیات ما، ما به‌ازایِ خارجی داشته باشند آن‌وقت موجوداتی مانند جن، شیطان، فرشته و غیره و ذلک، همگی ممکن است ما به ازای خارجی داشته باشند.

مقدمۀ دو: موجوداتی مانند جن و شیطان و فرشته مابه‌ازایِ خارجی ندارند، چراکه فقط آن‌دسته از ذهنیات مابه ازایِ خارجی دارد که همۀ آدم‌ها در موردِ‌شان اجماع داشته باشند.

بنابراین (عطف نظر به قاعدۀ رفع تالی):

برخی از ذهنیات ما وجود خارجی ندارند. ذهنیاتی (مانند خدا) که دربارۀ آن‌ها اجماعی در کار نیست وجود خارجی ندارند.

کاپلستون در پاسخ سعی می‌کند راسل را متقاعد کند که حال دینی با وهم و خیال تفاوت دارد. تلاشی که قرین توفیق نیست.

 

کاپلستون می‌گوید بیشتر آدم‌ها بین خوب و بد تفاوت می‌گذارند و از نظر اخلاقی در خودشان گونه‌ای احساس مسئولیت می‌کنند، اما پرسش فردریک این است که چه دلیلی دارد که انسان، اخلاقی‌بودن بعضی چیزها را می‌فهمد و برخی قوانین اخلاقی و تکالیف را در خود حس می‌کند؟

به نظر او بهترین توضیحی که در این‌مورد می‌توان داد این است که ارزش‌های اخلاقی ریشه در یک وجود متعالی و بَرین دارند که این موجود قوانین اخلاقی را انشاء می‌کند.

حرف کاپلستون این است که چون ارزش‌های مطلقِ اخلاقی وجود دارند، پس خدا وجود دارد. کاپلستون این حرف را در برابر کسانی می‌زند که معتقدند “خدا وجود ندارد پس ارزش مطلق اخلاقی وجود ندارد.”

ایوان کارامازوف شخصیت داستانی رمان برادران کارامازوفِ داستایوفسکی از همین گروه بود. او می‌گفت “اگر خدایی در کار نباشد، هر کاری مجاز است” و از نظر کاپلستون حق با نویسندۀ روس است.

استدلال کاپلستون را می‌توان به شکل زیر صورتبندی کرد:

مقدمۀ یک: اگر خدایی درکار نباشد، انجام هرکاری مجاز است.

مقدمۀ دو: انجام هرکاری مجاز نیست و ارزش‌های مطلق‌اخلاقی وجود دارند.

بنابراین (و عطف نظر به قاعدۀ رفع تالی در منطق):

“خدا وجود دارد”

راسل مقدمۀ دوم برهان کاپلستون را قبول نداشت، این اعتقاد که ارزش‌های اخلاقی امور مطلق‌اند از آنِ کانت است.

واژۀ مطلق را دوست ندارم و هیچ چیز مطلق نیست.

اخلاقیات همواره درحال دگرگون شدن هستند “در یکی از مراحل فرگشت تقریباً همۀ آدم‌ها گمان می‌کردند آدم‌خواری (یا کانابالیسم) جزء وظایف آن‌هاست.”

در فلسفۀ اخلاق به این باور که هیچ اصل اخلاقی جهان‌شمول و مطلقی وجود ندارد “نسبی‌گرایی‌فرهنگی” (cultural relativism) می‌گویند.

کاپلستون می‌گوید نسبی‌گرایی‌فرهنگی به این راحتی‌ها و با آوردن یک مثال درباب آدم‌خواری در تأیید آن اثبات نمی‌شود، اگر‌چه به‌راحتی قابلِ‌ابطال هم نیست.

تأیید یا ابطال نسبی‌گرایی‌فرهنگی به شواهدِ تجربی بسیاری نیاز دارد.

این‌جاست که راسل نظر خود را دربارۀ اخلاق می‌گوید.

او می‌گوید “باید‌های اخلاقی” چیزی نیستند به‌غیراز بیان احساسات، احساساتی که پدر و مادر و نزدیکان از همان بچگی در آدم کاشته‌اند. بیشترِ ما براین عقیده هستیم که قتل بد است چون از بچگی این‌طور تربیت شده‌ایم که نسبت به قتل نگرش منفی (یا contra- attitude) داشته باشیم. به این دیدگاه در فلسفۀ اخلاق “احساس‌گرایی” (emotivism) می‌گویند.

بر اساس این دیدگاه گفتن اینکه کنشی خوب یا بد است چیزی نیست به‌غیر از بیان کردن (یا express) احساسات و عواطفِ‌مان دربارۀ آن کنش.

راسل می‌گوید با قبول استدلال کاپلستون ناگزیریم بگوییم خدا اخلاقیات خود را با آدم‌های وحشی درمیان نمی‌گذارد و اخلاقِ الهی فقط و فقط در انحصارِ اندکی از مردم و از جمله خود کاپلستون است.

حالا نوبت کاپلستون است که نقد خود به “احساس‌گرایی” را وارد کند.

او می‌گوید با پذیرش توضیح راسل از اخلاقیات میان امپراطور نرون و فرانسیس قدیس هیچ تفاوت اساسی و درخوری وجود ندارد، چراکه این‌دو فقط احساسات مختلفی داشته‌اند.

او از راسل می‌پرسد که آیا او فرماندۀ اردوگاه کشتار جمعی بِلزن را از نظر اخلاقی مسئول می‌داند یا نه و اگر نسبت به رفتار او احساس خوبی داشت آیا کارهای او را تکرار می‌کرد؟

که راسل در جوابش می‌گوید “من از رفتار یک سگِ درنده تقلید نمی‌کنم.”

 

پایان

 

tєltαgrαm

انجمن پیشبرد علوم آتئیست ها و اگنوستیک ها

 

قسمت های پیشین :

قسمت نخست

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

 

آیا مطلب مفید بود؟

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *