راهی که آمدیم

“راهی که آمدیم”

مروری کوتاه بر دست‌آوردها و چالش‌های فیزیک نظری

 

“در گوشه‌ای از جهان هستی”

در قلب توده‌ بزرگی از ماده‌ی تاریک، در نقطه‌ای از کهکشان مارپیچی بزرگ‌مان، برروی سیاره‌ی خارق‌العاده‌ای که به‌دور خورشید با شکوه‌مان می‌چرخد، در ادامه‌ی زنجیره‌ای که هنوز تنها اثری از حیات زنده در کیهان‌مان است، ما نیز شروع به زندگی کردیم.

به‌عنوان گونه‌ای با قدرت تفکر، همیشه به‌دنبال زبانی برای برقراری ارتباط با محیط اطراف‌مان بوده و هستیم. گاه با هدف رفع نیاز، گاه برای رفع حس کنجکاوی سیری ناپذیرمان و حتی گاهی در اثر ترس!

اما هدف هرچه بود و هرچه هست، امروز درجای عجیبی از تاریخ علم ایستاده‌ایم و با غرور به جهانی نگاه می‌کنیم که نه آن‌طور که ما دل‌مان می‌خواهد، بلکه آن‌گونه که واقعا هست، در برابر ما ایستاده است.

راهی که آمدیم

راهی که آمدیم

ما همیشه می‌خواستیم با طبیعت‌مان سخن بگوییم، و در طول تاریخ، فیزیک راهی بود که برای این هدف انتخاب کردیم. فیزیک زبان مشترک ما و طبیعت شد. ما مشاهده می‌کردیم، بعدها یاد گرفتیم ثبت کنیم، برپایه‌ی مشاهدات‌مان فرضیه‌سازی کردیم و جلو رفتیم. زمین‌مان را تخت تصور می‌کردیم، هرکدام از سیارات و ستاره‌ها را خدایی می‌پنداشتیم که باید نیایش کنیم، وگرنه بر ما عذاب می‌فرستند. در ذهن‌مان خدایان ناشناخته‌ای ساختیم که شب و روز را پدید می‌آوردند. خدایانی که غروب خورشید را می‌خوردند و صبح باز او را به دنیا می‌آوردند. خدایانی که صبح از شرق برمی‌خاستند، در طول روز در آسمان سیر می‌کردند و غروب مانند پیرمردان در بستر می‌مردند. رعد و برق، خشم خدایان بود و زلزله خشم مادرمان زمین.

فرضیه ساختیم، خیال‌بافی کردیم و جلو آمدیم. سفر کردیم، اختراع کردیم، تا آنجا که زمین و آسمان را هر روز بهتر و بهتر شناختیم. فرضیات‌مان به مرور حقیقی‌تر می‌شدند، از محیط‌مان به زیباترین وجه استفاده می‌کردیم، ویژگی‌هایش را می‌دانستیم، دارو می‌ساختیم، ظروف زیبا، وسایل نقلیه، ساختمان‌های باشکوه ، اما هنوز پیوند عمیقی برقرار نبود. با طبیعت‌مان به زیبایی زندگی می‌کردیم اما زبانش را نمی‌دانستیم. همیشه نگاه‌مان به آسمان هم معطوف بود. آسمان پر رمز و راز را می‌دیدیم. ستارگانی را که هر شب‌مان را زیبا می‌ساختند، در صورت‌های فلکی دسته‌بندی کردیم. علم اخترشناسی را به‌جود آوردیم و هر شب آسمان را رصد می‌کردیم. همه چیز را می‌دیدیم، اما هنوز علت‌ها ناشناخته بود.

نظریه زمین‌مرکزی بطلمیوس

بطلمیوس که بین سال‌های ۹۰ تا ۱۶۸ میلادی زندگی می‌کرد، معتقد بود زمین در مرکز جهان قراردارد، و ماه و خورشید و سایر سیارات، بهدور آن می‌چرخند. در این نظریه، سیارات مداری نداشتند و انگار برروی صفحه‌ای شیشه‌ای به نام فلک چسبیده بودند و فلک به‌دور زمین در گردش بود. او معتقد بود که ۸ یا ۹ فلک وجود دارد و بر روی فلک آخر، ستاره‌ها چسبیده‌اند.

راهی که آمدیم

راهی که آمدیم

پس‌از این فلک، که به آن فلک الافلاک می‌گفتند، خداوند و فرشتگان زندگی می‌کردند. این نظریه که به آن زمین مرکزی می‌گویند شاید یکی از نخستین نظریات جامع و منسجم ما درباره‌ی کیهان‌مان بود.این باور نزد ما پذیرفته شده بود. ما در مرکز جهان هستی، بر روی سیاره‌ی زیبای‌مان نشسته بودیم و همه به‌دور ما می‌گشتند. کلیسا نیز این فرضیه را به‌شدت تبلیغ می‌کرد. خیالی خوش و پرغرور اما ناپایدار.

بالاخره در تاریخ‌مان گالیله پیدا شد.

او بود که گفت نه تنها ما مرکز جهان نیستیم، بلکه ما و چند سیاره‌ی دیگر همه و همه به‌دور خورشید زیبای‌مان می‌گردیم. او نگاه ما را به طبیعت و به‌ویژه علم مکانیک دگرگون کرد، و در یک کلام، او نخستین پیوند میان طبیعت و ریاضیات را در قلب علم حرکت‌شناسی نشان داد. وقتی به او فکر می‌کنم، و به جهانی که پیش‌از او می‌شناختیم، تصمیم و کار بزرگش بسیار ترسناک به‌نظرم می‌رسد. تصور کنید در خانه‌ای نشسته‌ایم، دیوارهایش را با رنگ‌های بسیار زیبا نقاشی کرده‌ایم و تصور می‌کنیم تمام حقیقت، هرآن چیزی است که در نقاشی‌های‌مان کشیده‌ایم. ناگهان مردی از راه می‌رسد، دیوارها را خراب می‌کند،نقاشی‌ها را می‌سوزاند، ما را وسط تاریکی بی‌انتهایی رهای‌مان می‌کند و تنها مشعلی به دست‌مان می‌دهد. او نمی‌داند نتیجه‌ی جستجوی‌مان چه خواهد بود، اما باور دارد حقیقت بسیار زیباتر و موثرتر از تمام نقاشی‌هایمان بر درودیوار خانه‌مان است. او به درستی و زیبایی حقیقت باور دارد. ما این مشعل را گرفتیم و جلو آمدیم.

نیوتون و ادامه‌ی راه

مفهوم گرانش را فهمیدیم. حرکت سیارات را توجیه کردیم. مهندسی نوینی بر پایه‌ی معادلاتش بنا کردیم. علم مهندسی هر روز زندگی را ساده‌تر می‌کرد. اما سوالات ما پایانی نداشت. مطالعه بر روی نور از زمان نیوتون جدی‌تر دنبال می‌شد. تلسکوپ گالیله که یکی از دستاوردهایش کشف چند قمر از اقمار مشتری بود، به وسیله‌ی نیوتون اصلاح شد و کار رصد آسمان را اندکی بهبود بخشید. همچنین مطالعه‌ی ما بر روی الکتریسته و مغناطیس روز به روز بیشتر می‌شد و کسانی ماند لنز، فارادی، آمپر و دیگران ماهیت بار الکتریکی را معرفی کردند. سرانجامدوران طلایی‌فیزیک فرا رسید. در اواخر قرن نوزدهم، تامسون مدل اتمی‌اش را ارائه کرد. رادرفورد اولین بار مفهوم هسته را معرفی کرد. پروتون‌ها و نوترون‌ها شناخته شدند و سرانجام مدل سیاره‌ای توسط نیلز بور ارائه شد. مدلی که اگر درست بود بنابر نظریه‌ی الکترومغناطیس، به ناپایداری اتم‌ها و نابودی اتم منجر می‌شد. در این زمان بشر به آزمایش‌هایی دست می‌زد که یکی پس‌از دیگری ناتوانی فیزیک نیوتونی را در توضیح مسائلی روشن‌تر می‌ساخت. این‌طور به‌نظر می‌رسید که باز راه‌مان را گم کرده‌ایم.

اما نه!

ما می‌دانستیم ماشین‌هایمان، هواپیماها و تمام علم ساختمان، بر پایه‌ی فیزیک نیوتونی دقیق و زیبا کار می‌کنند و جلو می‌روند. این‌جا بود که به اصل بسیار زیبای همخوانی رسیدیم. اصلی که سنگ بنا و شرط اساسی تمام نظریات‌مان شد:

اگر نظریه‌ی جامعی ارائه می‌شود، این نظریه باید در شرایط خاصی که مکانیک نیوتونی برقرار است، معادلات نیوتون را به‌دست دهد.

برای مثال، اگر به‌دنبال نظریه‌ی جامعی هستیم که قلب اتم را نیز برای‌مان توضیح دهد، چنان‌چه در معادلات‌مان باز از اتم به اجسام عادی و سرعت‌های معمولی رسیدیم، باز معادلات باید همان معادلات نیوتون شوند. و این اصل چراغ راه‌مان شد. تابش جسم سیاه، اثر فوتوالکتریک، اثر کامپتون و … هریک بیش‌از پیش ما را به‌سمت نظریه‌ی شگفت‌انگیز کوانتوم سوق داد.

راهی که آمدیم

راهی که آمدیم

با مکانیک نیوتونی و درک ماهیت موجی-ذره‌ای در ابعاد کوانتومی، هایزنبرگ، شرودینگر و دیراک، زبانی ساختند بسیار مدرن که ما را به اعماق ماده راه داد. در اوایل قرن بیستم بود که اینیشتین با تئوری زیبای نسبیت‌خاص از راه رسید. نظریه‌ای که در پاسخ به مسئله‌ی یک‌سان بودن سرعت نور نسبت به‌هر ناظر با هر سرعتی نوشته شده بود. این نظریه نشان‌داد که در سرعت‌های بالا، زمان هم از نگاه ناظرهای مختلف متفاوت است و به این صورت، مفاهیم قدیمی فضا و زمان به‌هم گره خوردند و مفهومی بنیادی‌تر به نام “فضازمان” شکل گرفت. اما زیبایی بی‌نظیر معادلات نسبیت‌خاص درآن بود که اگر سرعت متحرک نسبت به سرعت نور کم می‌بود -مثلا در حد سرعت حرکت ما و وسایل نقلیه‌مان- معادلات باز به‌همان معادلات آشنای نیوتون می‌رسید. پس ظاهرا ما همه چیز را می‌دانستیم. در قلب ماده مکانیک کوانتوم جواب سوالات‌مان را می‌داد. برای‌مان هسته و اتم را توضیح داد. اتم شکافتیم. انرژی گرفتیم و با توحشی که هنوز در وجودمان تمامی ندارد بمب ساختیم.

در سرعت‌های بالا، معادلات نسبیت حلال مشکلات‌مان شد و هنگامی که سرعت کم می‌شد و ابعاد ماده به ابعاد معمولی می‌رسید، معادلات نیوتون زندگی روزمره‌مان را پاسخ‌گو بود.

نیروی گرانشی چه؟

آیا گرانش همان‌گونه که نیوتون تصور کرده بود، شکلی از نیرو بود؟ و این باز آلبرت اینیشتین بزرگ پس‌از حدودا یک دهه از ارائه‌ی نسبیت‌خاص، نسبیت‌عام را مطرح کرد و از گرانش نه به‌عنوان یک نیرو که به‌عنوان اثری هندسی نام برد. در واقه آن‌چه به‌عنوان نیروی گرانشی می‌شناسیم چیزی نیست جز خمیدگی فضا-زمان در اثر وجود ماده. از دل این تئوری، سیاه‌چاله‌ها، کرم‌چاله‌ها و امواج گرانشی سربرآوردند. ترکیب این نظریه با شواهد رصدی مبنی بر انبساط کیهان، معادلات فریدمان در توصیف کیهان را به‌دست داد. این معادلات ما را به بیگ‌بنگ رساندند. جایی که احتمالا آغاز فضا-زمان و در نتیجه کیهان زیبای ماست. سرانجام با اضافه کردن نظریه‌ی تورم و همچنین کشف اثرات ماده‌ی تاریک و انرژِی تاریک، به مدل استاندارد کیهان‌شناسی رسیدیم. مدلی که کیهانی را شرح می‌دهد که از مه‌بانگ آغاز کرده، ناگهان تورم یافته و سپس ذرات در آن شکل گرفته‌اند. ذرات ماده و ضدماده و هم‌چنین چیزی به نام ماده‌ی تاریک که البته هنوز هویت‌ش را نمی‌دانیم.

ماده برضد ماده غلبه کرده و همین موجب شکل‌گیری کهکشان‌های زیبا، سیارات و ستاره‌ها شده است. ماده‌ معمولی که می‌شناسیم که تنها ۵ درصد از کل جهان را تشکیل داده است. این ماده شامل کوارک‌ها که تشکیل دهنده‌ی نوترون و پروتون‌اند، نوترینوها، آنتی نوترینوها و ذرات دیگر است که همه‌وهمه در مدل استاندارد ذرات بنیادی به زیبایی کنار هم نشسته‌اند.

راهی که آمدیم

راهی که آمدیم

پس‌از موفقیت‌های مکانیک کوانتومی، مثل هر نظریه‌ی دیگری، معایب‌ش هم آشکار شد و یکی‌از آن عیب‌ها، ناتوانی مکانیک کوانتومی در حل مسائلی بود که طی موجب ایجاد ذره می‌شد. این موارد ما را به سمت نظریه‌ی میدان‌های کوانتومی سوق داد، که ریچارد‌فاینمن آن‌را پایه‌ریزی کرد و رسما دید ما به جهان زیر اتمی تکامل زیبایی یافت. در سال‌های اخیر با پیشرفت‌های چشم‌گیر تکنولوژی و علوم مهندسی، بالاخره وجود ذره‌ی هیگز تایید شد. تابش زمینه‌ی کیهانی هر روز مطالعه می‌شود. چند سال پیش پیش‌بینی صد ساله‌ی آلبرت اینیشتین تحقق یافت و امواج گرانشی آشکار شدند. پس این‌طور به‌نظر می‌رسد که هر روز بیش‌از روز قبل با طبیعت‌مان به زبان مشترکی می‌رسیم. هر روز بیش‌از قبل زیبایی ریاضیات‌مان، و نظریاتی که می‌نویسیم آشکار می‌شود.

پرسش‌های پیش‌رو

اما هنوز علامت سوال‌های بزرگی در پیش است. ماده‌ی تاریک واقعا چیست؟ انرژی تاریک چیست؟این‌دو روی هم رفته ۹۵ درصد از جهان ما را تشکیل می‌دهند و هنوز برای‌مان ناشناخته‌اند. نظریات جدیدمان تا چه اندازه کارآمدند؟

تئوری ریسمان، نظریه‌ی ابرتقارن، گرانش تعمیم یافته، کیهان‌شناسی مدرن و … . هرروز بیش‌از قبل پیشرفت می‌کنیم و به کشف حقیقت نزدیک می‌شویم.‌ اما واضح است که درپی این‌چنین تلاشی به قدمت عمر ما بر روی این کره‌ی خاکی، سوالات زیادی حل نشده باقی مانده‌اند و این چالش بزرگی پیش روی زیباترین وجه ریاضیات، یعنی فیزیک نظری‌ست.

مدتی پیش کتابی می‌خواندم به نام «درباره‌ی معنی زندگی» از ویل دورانت.

راهی که آمدیم

راهی که آمدیم

او اشاره می‌کرد که تلاش ما برای یافتن حقیقت، در واقع تمام اعتماد به نفس‌مان را از بین برد. چراکه زمانی ما مرکز جهان بودیم و همه‌چیز معطوف به ما بود. اما دانشمندان نشان دادند که ما گونه‌ای ناتوان در گوشه‌ای از این جهانیم و روزی تنها خورشیدی که می‌شناسیم نابودمان خواهد کرد و مولکول‌های ما تجزیه خواهد شد و آن روز پایان ماست. این جمله و نگاه‌ش اگرچه از دید یک فیلسوف جالب و قابل تامل است، اما من قویا معتقدم حقیقت، بسیار زیباتر از امنیت ساختگی به وسیله‌ی توهم است. حقیقت هرچه هست، به‌ذات خود زیباست و این زیبایی دوچندان می‌شود وقتی به زبان ریاضی بیان می‌گردد. این جادوی فیزیک است.

راهی که آمدیم

راهی که آمدیم

همان‌گونه که زمانی فاینمن گفت:

«شاعران گفته‌اند که علم زیبایی ستاره‌ها را ضایع می‌کند، چون‌که آنها را صرفا کره‌هایی از اتم‌ها و مولکول‌های گاز می‌دانند. اما من هم می‌توانم ستاره‌ها را در آسمان شب کویر ببینم و شکوه و زیبایی‌شان را حس کنم. می‌توانم این چرخ فلک را با چشم بزرگ تلسکوپ پالومار تماشا کنم و ببینم که ستاره‌ها دارند از هم‌دیگر، از نقطه‌ی آغازی که شاید زمانی سرچشمه‌ی همگی‌شان بوده است دور می‌شوند. جست‌وجو برای فهمیدن این چیزها گمان نمی‌کنم لطمه‌ای به رمز و راز زیبایی این چرخ فلک بزند. راستی شاعران امروزی چرا حرفی از این چیزها نمی‌زنند؟

چه‌جور مردمانی هستند این شاعران که اگر ژوپیتر خدایی در هیئت انسان باشد چه شعر ها که برایش نمی‌سرایند، اما اگر در قالب کره‌ی عظیم چرخانی از متان و آمونیاک باشد سکوت اختیار می‌کنند؟»

👉 tєltαgrαm 👈

انجمن پیشبرد علوم آتئیست ها و اگنوستیک ها

 

 

آیا مطلب مفید بود؟

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *