وجود و ماهیت خدا قسمت سوم

وجود و ماهیت خدا قسمت سوم

“برتراند راسل”

می‌خواهم خلاصه کنم برهانی را که اقامه کرده‌ام.
آگاهم از اقامه برهانی که قانع کننده نیست. مدعای من آن است که این مسئله فاقد نتیجه قطعی است. به‌نتیجه رسیدن نامعقول است؛ زیرا معلومات وجود ندارد. گمان می‌کنم اگر خدایی وجود داشته باشد، مایه تأسف است که شواهد قانع کننده بر وجودش به‌دست نداده. برهان [شرطبندی پاسکال] را به‌یاد دارید. این‌که اگر به‌خدا اعتقاد نداشته باشید و اتفاقا دین سنتی صادق باشد، دوزخی می‌شوید؛ اما اگر به‌خدا اعتقاد نداشته باشید و دین سنتی صادق نباشد، اصلا کیفر نمی‌بینید. ازین‌رو، آدمی باید به خدا اعتقاد داشته باشد. فرضا كسی بگوید: «آری. خدایی هست اما عمدأ جهانی را آفریده که شواهدی قانع کننده در آن نیست؛ می‌خواهد همه کسانی را دوزخی کند که با وجود همین شواهد به او اعتقاد ندارند.» گمان نمی‌کنم بر این برهان چندان تکیه بتوانید کرد.
نتیجتا باید بگویم ممکن است خدایی قادرمطلق وجود داشته باشد که ناگزیر شر را آفریده بی‌هیچ وسوسه آفریدن شر و بی‌نهایت زبون، اهریمن محض است. وجود این خدا ممکن است. درنمی‌یابم چه وجدانی از آن درمی‌آید. نمی‌گویم خدایی قادر‌مطلق نمی‌تواند آن‌قدر بدمنش باشد. شاید خدایی قادرنامطلق وجود داشته باشد که آهسته، با تردید، و کمابیش بلاتکلیف عالم را هدایت می‌کند به‌سوی امری اندکی نیک‌تر از آنچه اکنون داریم یا شاید به‌سوی امری بدتر. چگونه می‌توانیم دانست؟ مقاصد اصلی او را فقط براساس آنچه در جهان می‌بینیم می‌توانیم دانست. باید بگوییم امور بد ناگزیر است در جهان؛ پس، امور نیک را عمدا در جهان نهاده‌اند.
نمی‌دانم چرا باید چنین بگوییم. گمان می‌توانم کرد که امور نیک ناگزیر است و امور بد را عمدا در جهان نهاده‌اند. گمان نمی‌کنم هیچ‌یک از این‌دو چندان پذیرفتنی باشد. اگر اصلأ بخواهید فرض‌کنید که جهان نتیجه مقصودی است، باید بگویید تا اندازه‌ای نیک است، تا اندازه‌ای بد. شاید که تصورات ما درست نباشد.
اگر دیدگاه نیچه‌ای را اختیار کنید، یگانه امر بااهمیت آن است که خوشایند ارباب است. بیشتر ما فلسفه نیچه‌ای را نمی‌پذیریم و گمان می‌کنیم که بدون آسیب بر دیگران زدن می‌توان به نیک بختی رسید. گمان می‌کنم اگر بخواهید خدا را استنتاج کنید از جهان، باید بگویید او مانند آدم‌های معمولی تا اندازه‌ای نیک است، تا اندازه‌ای بد. اصلا نمی‌توانم در ماهیت جهان دلیلی ببینم تا مقصودی را فرض بگیرم. هیچ‌گونه شواهدی نمی‌بینم که در جهان مقصودی یا چیزی باشد جز پیامد كاملا کور نیروهای طبیعی، براهین براساس فرگشت کاملا مغالطه‌آمیز می‌نماید. نمی‌خواهم گمان کنند اگر ادیان سنتی متروک شود، انحطاط اخلاقی است. می‌دانم می‌توان معقولانه استدلال کرد که بدترین امور جاری بسته به مخالفت با ادیان است. گمان می‌کنم این درست است. اما آن امور با ادیان سنتی یک عامل مشترک دارد و آن این‌که اعتقاداتی نامعقول را تلقین می‌کند که شواهدی به سودشان وجود ندارد. نظر خودم آن است که یک عامل کاملا ضروری برای پیشرفت عمومی، باید افزایش عادت به این باشد که عقایدمان را براساس شواهد حاصل کنیم؛ و ترک عادت خطرناک‌مان به این‌که عقاید را براساس مرجعیت [authority] می‌پذیریم یا از آن‌رو که خوشایند ماست.
گمان می‌کنم هرگونه علت نامعقول اعتقادی آسیب می‌رساند؛ و برای پیشرفت بی‌اندازه لازم است بیاموزیم که اعتقادات‌مان را معقولانه حاصل کنیم. این عادت در آن آدم‌های بد هم که ادیان سنتی را نپذیرفته‌اند کمتر پیداست و درآن‌که از ادیان عصر ماست چندان نیست. ازین رو، گمان می‌کنم آنچه می‌خواهم به شما توصیه کنم عادت به این است که بکوشید معقولانه تفکر کنید؛ براساس شواهد به نتایج اولیه برسید. آن نتیجه چیست چندان اهمیت ندارد. امری که به آن اعتقاد دارید مادامی که به صدقش صادقانه اعتقاد دارید اهمیت ندارد. نگذارید امیال یا علائق‌تان مداخله کند. این امر ضروری می‌نماید. به‌چه نتیجه‌ای می‌رسید نسبتا بی‌اهمیت است. امر اصلی در این مسئله وجود خدا آن است که یکی از مسائلی است که معقولانه تفکر کردن در آن ممکن است. تا آنجا که می‌توانید صادقانه تفکر کنید و آن‌گاه اهمیت ندارد آنچه آخردست تفکر می‌کنید چیست.

وجود و ماهیت خدا قسمت سوم

وجود و ماهیت خدا قسمت سوم

دین موضوعی است وسیع که امروز تنها از یک بخش آن سخن می‌توانم گفت.
مسائل مورد بحث چنین است:
نخست، ماهیت دین چیست؟
دوم، آیا نگاه داشتن این ماهیت ضروری است؟
تعریفی از دین پس از بحثی ارائه می‌شود که درپی می‌آید.
دین دوگونه است: نهادینه شده و شخصی.
ادیان نهادینه شده آن ادیانی است که بر جامعه و زندگی عمومی تأثیر می‌گذارد.
ادیان شخصی آن ادیانی است که بر اعتقادات درونی و نگرش‌ها تأثیر می‌گذارد.
بگذارید نخست به ادیان نهادینه شده بپردازیم.
گونه‌های متفاوت ادیان مسائل متفاوت را مطرح می‌کند.
درباب ادیان نهادینه شده، مسائل چنین است: آیا جامعه به این ادیان نیاز دارد؟
آیا این ادیان برای جامعه سودمند است؟

اما درباب ادیان شخصی می‌توان پرسید که آیا این ادیان درست است؟
آیا به این ادیان اعتقاد می‌باید داشت؟
ادیان نهادینه شده از دوطریق پدیدآمده:
ادیانی هست که از زمان‌های پیشین از نسلی‌به‌نسل دیگر رسیده و منشأشان ناشناخته است. و ادیانی هست که افراد بنیان‌شان کرده‌اند و منشأشان یافتنی است.
اکنون بیشتر ادیان به این طبقه دوم تعلق دارد.
ادیانی که از اوایل زمان ثبت شده از نسلی‌به‌نسل دیگر رسیده، نسبتا اندک است؛ نمونه‌های موجود چنین است:
شینتو در ژاپن، رسوم دینی مانند پرستش آسمان و زمین در چین پیشا کنفوسیوسی، اعتقادات پیشابودایی در هند، و یهودیت که بر مسیحیت مقدم بوده.
این اشکال پرستش ممکن است واکنشی بوده باشد به رویدادهایی که جز به مثابه معجزه نمی‌توان فهمشان کرد.
ادیان بومی، که از زمان،های پیشین از نسلی‌به‌نسل دیگر رسیده، متفاوت است با «ادیان تاریخی»:
ادیانی مانند آیین بودا، اسلام، مسیحیت، و مارکسیسم. (به سوسیالیسم مارکسی چندان به‌صورتی وسیع و سخت اعتقاد داشته‌اند که در یک یا دو هزار سال به‌نوعی دین مبدل می‌شود.) از یک‌سو، ادیان بومی مختلف را باهم نمی‌توان سنجید، زیرا که به یک فرهنگ محدود شده و تنها نسل‌درنسل رسیده است. اما هریک از ادیان بزرگ ادعا می‌کند که تنها ایمان خاص خودش درست است و تمام ایمان‌های دیگر نادرست است و می‌خواهد که خود را سراسر جهان منتشر کند. تصور کردن این امر که گاهی ادیان متفاوت همزیستی نمی‌توانند کرد، نزد چین‌یان به‌سختی ممکن است، زیراکه در چین، به آیین بودا، آیین کنفوسیوس، و دیگر آیین‌ها به‌صورت همزمان می‌توان اعتقاد داشت و هریک بردیگر آیین‌ها رواداری نشان می‌دهد. مردمان غرب، درست برخلاف این، گمان می‌کنند که دین‌شان صاحب حقیقت مطلق است به مجرد این‌که به‌آن اعتقاد دارند. ادیان بیگانه را رد می‌کنند و در نتیجه اینکه آیین‌های رقیب همزیستی نمی‌توانند کرد، بسی جنگ‌های دینی واقع شده. گمان می‌کنم چین در دومورد نیکبخت است:
۱ از اروپا دور است و به جنگ‌های دینی دچار نشده.
۲ ادیان زیانبار و خطرناک هم‌ارز با ادیان غرب در تاریخ چین وجود ندارد.
کسی که تاریخ ادیان غرب را نمی‌داند، نمی‌تواند دریافت که واژه «دین»، چنان‌که به‌کارش برده‌ام، در کشورهای غربی معانی ضمنی ترسناک دارد. برای نمونه، واژه «شکنجه» معنایی هولناک دارد، زیراکه تنها و تنها برضد کسانی به‌کار بسته می‌شود که با دینی معین هم‌ساز نیستند.

وجود و ماهیت خدا قسمت سوم

وجود و ماهیت خدا قسمت سوم

آیا این نوع دین سودمند است؟
درمیان ادیان کهن، تنها یهودیت بردیگر ادیان رواداری نشان نداده. اما اثر آن راه یافته است به مسیحیت و اسلام که هردوروش‌های یک‌سان را به‌کار برده‌اند. حتی پاره ناروادار مارکسیسم راهم به‌اثر یهودیت نسبت می‌توان داد. پس، هر دین نهادینه شده نه تنها رسوم خاص خودرا دارد که بادیگر ادیان مانند «الحاد» رفتار می‌کند و می‌خواهد که کل جهان اعتقاد داشته باشد که آن دین تنها مخزن حقیقت است، درحالی که تمام دیگر ادیان نادرست است.
معمولا آنگاه که در سودمندی نهادی اجتماعی تأمل می‌کنیم، می‌پرسیم که آیا این نهاد برای بقای عمومی ارزشمند است یا نه؟
ارزش بقای معهودش به این معنی است که آن‌را برای نگاه داشتن زندگی خود به مثابه توجیهی برکشتن دیگران به‌کار می‌توان برد. از این روی است که نهادهای سودمند برای کشتن را مهم و محترم محسوب کرده‌اند. و از آنها در آشعار ستایش کرده و در تعلیم و تربیت جانب‌داری کرده‌اند. ادیان در پیش بردن جنگ‌ها در روزگار گذشته به‌غایت مؤثر بوده است و به‌راستی در سرتاسر تاریخ نقش مهلکی داشته!
بسی تعالیم در ادیان هست که جنگ را می‌نکوهد. برای نمونه، آیا کشتن ناسازگار نیست با آیه «همنوعت را چون خود دوست بدار» یا «مدارا کن» ؟
با این‌همه بسی جنگ‌ها را ادیانی پدید‌آورده است که آموزه‌های‌شان چندان سخت‌باور شده که رواداری را بر آیین‌های رقیب میسر نمی‌سازد. آنگاه که غایت را از پیش پنداشته‌اند، وسیله رسیدن به آن غیراخلاقی می‌تواند بود. پس، روش‌های ستم‌گرانه را باوجود نتایج ترسناک به‌کار گرفته‌اند.
در مسیحیت، این نوع ایمان را «جمی» [dogmatic] و در اسلام جهاد نامیده‌اند، یعنی که اعتقاد به یک آموزه آدمی را ملزم می‌کند که آن‌را به‌عمل دربیاورد، نه‌تنها به مثابه نوعی نظریه به آن اعتقاد داشته باشد.
در روزگار گذشته، اعتقاد داشتند که کشتن سودمند است و ادیان دقیقا به‌علت تأثیرگذاری‌شان در کشتن مثمر بود.
در عصر جدید، علم به‌حدی رشد یافته است که بیش از تعصب دینی وحشیانه می‌تواند بود. برای نمونه، هم شاهنشاير آلمان و هم روسیه مؤمن صادق بودند، اما هردو در جنگ متحمل شکست‌های ویران‌گر شدند. چون‌که پیداست که تأثیرگذاری دین در جنگ کاهش یافته، همچنان اعتقاد داشتن به دین بی‌هوده است.

وجود و ماهیت خدا قسمت سوم

وجود و ماهیت خدا قسمت سوم

می‌گویند دین یک کاربرد دیگر دارد: کاربرد پیش بردن اخلاق.
تعريفات اخلاق مبهم است، اما در آن حاضر چنین می‌توانم بگویم: اخلاق نیک بختی انسان را می‌تواند بی‌افزاید.

پس آیا دین به افزایش نیک بختی انسان کمک می‌کند؟
گمان می‌کنم انکارناپذیر است که دین نقش مهمی در تاریخ داشته و ممکن است همچنان در آینده نقش داشته باشد. به برکت دین، نهادهایی پیچیده وجود دارد که نظم اجتماعی را نگاه می‌دارد. تمام ادیان، جز ادیانی که گرایش‌های انقلابی دارد، می‌خواهد که وضع موجود را با توصیه کردن به خویشتن‌داری شخصی و خدمت به‌جامعه نگاه دارد.
اگر دستگاه دینی آنگاه که روش‌های ستمگرانه را برضد ملحد به‌کار می‌برد و او را دستگیر می‌کند، شکنجه را به‌کار می‌بندد.
دینی از ویران‌سازی جانب‌داری می‌کرد و به نتایج مصیبت بار می‌رسید، حذف می‌شد.
تمام ادیانی که امروزه همچنان وجود دارد، وضع موجود را حمایت می‌کند. به‌فرض که دین به‌نگاه داشتن نظم اجتماعی کمک کند، که مردمان را قادر سازد که از نوعی زندگی نیک‌بخت‌تر برخوردار شوند، که این را انکار نتوان کرد که دین سودمند است. بدبختانه بهای سودمندی آن بیش از اندازه بالاست.
نخست، بسی قربانیان لازم است برای بنیاد کردن نهادهایی قوی که نظم اجتماعی را ضمانت کند.
می‌دانیم که در عصر بربریت، آدمیان را برای خدایان قربانی کرده‌اند. و همچنان این‌هم درست است که امروزه بسیاری از وجوه نیک‌بختی را بی‌دلیل قربانی می،کنند.
دوم، چون‌که دین قصد دارد که نهادهای اجتماعی موجود را نگاه‌دارد، نوعی نگرش محافظه‌کارانه را پیش‌برده است که باهرگونه نوآوری نهادی یا اندیشه‌های نو مخالفت می‌کند.
اعتقاد داشتند که پیشرفت در تفکر ایمان را برباد می‌دهد و نظم اجتماعی را برهم می‌زند، چون‌که افراد راضی نمی‌شوند که خودرا برای مصلحت عمومی قربانی کنند. از این‌رو، محافظه‌کاری دینی باپیشرفت در تفکر ناسازگار است.
اگر بنا باشد متعلق [object] دین ثبات اجتماعی را نگاه دارد، آنگاه اندیشه‌های نو قربانی می‌شود و بنابراین، پیشرفت توقف می‌کند. پس چگونه در آینده نیک‌بختی را بی‌افزاییم؟
رشد فردی تحت‌تأثیر دستگاه‌دینی محافظه‌کار و سخت‌گیر فرومی‌نشیند. افزون براین، ادیان ستمگر آزادانه رشد یافتن را و از نظر اجتماعی و فکری نقش داشتن را، خاصه برای کسانی که استعدادهای نادر دارند، دشوار می،کند.
بنابراین، تمدن هر ملت تحت ستم دین بی‌شک پسرفت می‌کند. بعضی از ملل به‌سبب دین،شان ممکن است قوی بنمایند، اما پیشرفت نمی‌توانند کرد.حال بگذارید به‌گونه دوم دین، یعنی دین شخصی، بپردازیم.
شخصی را که نوعی نگرش دینی دارد، چگونه می‌توان تلقی کرد؟
نگرش دینی معهود باید به‌معنی نوعی ایمان باشد که رفتار فرد را هدایت می‌کند.
بعضی اخیر گفته‌اند که اعتقادات دینی‌شان تغییرناپذیر نیست. اما این گریز از جزمت [dogmatism] با نگرش دینی ناسازگار است. تمام اعتقادات دینی صادقانه مطلق است و بی‌شک بررفتار فرد اثر می‌گذارد.
در ادیان بومی – بسی ادیان بومی از زمان‌های پیشین از نسلی به‌نسل دیگر رسیده است به اعتقادات سودمند محسوب می‌شد. برای نمونه، مردمان نخستین اعتقاد داشتند که خدایی قادر مطلق آنان را در کشتن یاری می‌تواند داد، از این‌رو، در جنگ دلیر بودند. کشاورزان اعتقاد داشتند که اگر بتوانند عنایت خدا را به‌دست بی‌اورند، پس باران می‌بارد و محصولات‌شان افزون می‌شود. این اعتقادات مربوط به سختی حیات بوده است.
اما نگرش دینی غالبا به ملت با کشوری واحد محدود نمی‌شود، بلکه بر مردمان سراسر جهان اثر می‌گذارد.
می‌گویند خدا نیکی را دوست می‌دارد و شر را دوست نمی‌دارد. از این‌رو، از مردمان انتظار می‌رود که نیکی کنند، مبادا که خدا را خشمگین کنند. بنابراین، آموزۂ خیر و شر وسیله‌ای است برای اشاعه دین. آن‌گاه که از روابط میان انسان و عالم سخن می‌رود، درباب سرنوشت انسان و درباب خیر و شر باید پرسش کنیم، عالم چیست؟
جسارت ندارم پاسخی روشن بدهم. حتی باز نمودن آنچه عالم از انسان انتظار دارد دشوارتر است. در دین، اگر آدمی اعتقاد داشته باشد که امیال انسان بخش بی‌اهمیتی از عالم است، بی‌شک این راضد دین» محسوب می‌کنند.
در دین، امیال انسان با اهمیت است و از این منظر، عالم را چیزی محسوب می‌کنند که بهر انسان وجود دارد. آنچه در دین ما را آسوده خاطر می‌سازد این است که دین این تصور خودبینانه را عرضه می‌کند که اميال انسان در عالم نه بی‌اهمیت که سخت مهم است.

“ادامه دارد”


انجمن پیشبرد علوم آتئیست ها و اگنوستیک ها

آیا مطلب مفید بود؟

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *